امیرمحمدمامیرمحمدم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

امیر محمد شاهزاده کوچولو

مادرممممممممممممممم

1393/1/2 16:39
نویسنده : مامان و بابا
98 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب اول فروردین با بابایی رفتیم خونه پدربزرگ ایلیا دایی زین العابدین یهو تلفن بابایی

زنگ خورد و بابایی با اضطراب جواب میداد تمام حواس من به بابایی بود که چی شده حال

مامان جون بد شده بود و خاله سپیده تماس گرفته بود بابایی سریع خودشو برسونه من

فقط گریه میکردم از خدا میخواستم چیزیش نشده باشه بابایی به سرعت رفت. اونقد با

عجله رفت که ما رو هم با خودش نبرد ما با باباجونی رفتیم درمانگاه ناهید .توی راه همش

دعا میخوندم که مامانم چیزیش نشه حالا که خودم مادرم حس مادری مامان جون رو درک

میکنم.وقتی مامان جونی توی تخت بی حال دیدم تو رو بردم پیشش گفتم ببین مامان جون

کی اومده امیرمحمد اومده چشماتو باز کن اون لحظه قشنگترین لحظه بود مادر جون

بغضش ترکید و گریه کرد آخه اونروز رفته بودیم خونه خاله خدیجه مامان جون یاد بهروز

خدابیامرز افناد بغض کرده بود تا اینکه شب از شدتت فشار روحی حالش بد شده بود......

تا ساعت 3 نیمه شب تو درمانگاه بودیم .

خدا رو شکر حالش بهتر شئد اومدیم خونه مامان جون شب خوابیدیم چنان آرامشی داشتم

که نگو....................................

مادرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟

صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و

بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگیرا به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.

و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با

مهربانی دستم را گرفتی.

آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،

امید را هرگز از یاد نبرم.

 یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی

و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی

و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،

یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم

و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان مادر من است که تمام

زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛

من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:

مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری،

دوسسسسسسسسسسسسسسسسستت دارم.


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)